تبليغاتX
محفل عشق




محفل عشق
به محفل عشق خوش اومدی

چهارشنبه 10 مهر1387 17:19
سلام

عید سعید فطر بر همگان مبارک

 

[نوشته شده توسط HELLBOY] [ موضوع: ] [ لینک ثابت ] [ ]

یکشنبه 7 مهر1387 18:1
سلامها

امیدوارم رازی بشید

 راستی نظر هم بدید

 

[نوشته شده توسط HELLBOY] [ موضوع: ] [ لینک ثابت ] ]

عشق از زبان بچه‌ها! جمعه 29 شهریور1387 18:52

سوال‌های زير را از بچه‌های 5 تا 10 ساله پرسيده‌اند. اما انگارجواب‌های آنها خيلی بچگانه نيست!

بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟
84 سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و مي‌توانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد. جودي، 8 ساله
مهدکودکم که تمام بشود، مي‌روم و براي خودم دنبال زن مي‌گردم! تام، 5 ساله

در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند؟
در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود که از هم خوش‌شان بيايد و يک قرار دوم بگذارند. مايک، 10 ساله

مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند؟
دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند! لينت، 9 ساله
بابا اين چيزها سردرد مي‌آورد. من فقط يک بچه‌ام. من همچين بدبختي‌هايي نمي‌خواهم. کني، 7 ساله

چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند؟
هيچ کس نمي‌داند چه اتفاقي مي‌افتد، ولي من شنيده‌ام که يک ربط‌هايي به بويي که آدم مي‌دهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن مي‌خرند. جين، 9 ساله
مي‌گويند يکي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينکه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد. هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوري است؟
مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني. راجر، 9 ساله
اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يکي که نمي‌خواهم. خيلي طول مي‌کشد. لئو، 7 ساله

نقش خوش‌تيپي در عشق
اگر مي‌خواهيد کسي که در حال حاضر جزئي از خانواده‌تان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست که خوشگل باشيد. ژوانه، 8 ساله
فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه کنيد. خيلي خوش‌تيپم. اما هنوز کسي پيدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند. گري، 7 ساله
زيبايي يک چيز ظاهري است، نمي‌تواند خيلي ماندگار باشد.
کريستينه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را مي‌گيرند؟
مي‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هايشان نمي‌افتد، چون خيلي بالايش پول داده‌اند. ديو، 8 ساله

عقايد محرمانه درباره عشق
من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي که وقتي تلويزيون کارتون مي‌دهد، اتفاق نيفتد. آنيتا، 6ساله
عشق آدم را پيدا مي‌کند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش مي‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم مي‌کنند. بابي، 8ساله
خيلي دنبال عشق نيستم. فکر مي‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافي سخت هست. رژينا، 10 ساله

ويژگي‌هاي شخصي براي اينکه عاشق خوبي باشيد
يکي از شما بايد بلد باشد که خوب چک بنويسد، چون حتي اگر صد هزار کيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يک قبض‌هايي هست که بايد پرداخت کنيد. آوا، 8 ساله

راه‌هايي که مي‌شود کسي را عاشق خودتان کنيد
به آنها بگوييد که فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي شکلات داريد. دل، 6 ساله
يک سري کارها را نکنيد مثلا اينکه کتاني سبز بدبو داشته باشيد… ممکن است با اين کارتان توجه کسي را جلب کنيد اما توجه، عشق نيست. آلونزو، 9 ساله
يکي از راه‌هايش اين است که دختر مورد نظر را براي غذاخوردن بيرون دعوت کنيد. حتما يک چيزي بخريد که دوست دارد؛ مخصوصا سيب‌زميني سرخ کرده. بارت، 9ساله

چطوري مي‌شود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا مي‌خورند عاشق هم هستند؟
فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برمي‌دارد يا نه. اين راهي است که مي‌شود فهميد عاشق شده يا نه. جان، 9 ساله
عاشق‌ها فقط به هم خيره مي‌شوند و غذايشان سرد مي‌شود. بقيه بيشتر به غذا توجه مي‌کنند. براد، 8 ساله
اگر يکي از آن دسرهايي سفارش بدهند که با آتش درست مي‌کنند، عاشقند. چون يعني قلب خودشان هم آن جوري است… توي آتش کريستينه، 9 ساله

وقتي مردم مي‌گويند: دوستت دارم، به چه فکر مي‌کنند؟
به خودشان مي‌گويند: بله واقعا دوستش دارم. ولي کاش مي‌شد حداقل روزي يک بار دوش بگيرد. ميشله، 9ساله

چطور مي‌شود عاشق ماند؟
اسم زنتان را فراموش نکنيد… اين کار کل عشق را نابود مي‌کند. راجر، 8 ساله
همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث مي‌شود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نمي‌گذاريد. رندي، 8ساله

 

[نوشته شده توسط HELLBOY] [ موضوع: ] [ لینک ثابت ] [ ]

خاطرات يك دانشجوی دم بخت! جمعه 29 شهریور1387 18:49
دوشنبه اول مهر: امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم؟ كلاس ادبيات اينجاست؟ خنديد و گفت: بله، اما تشكيل نمي شه(!) و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاسها تشكيل نمي‌شود و خنديد
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

دو هفته بعد، سه شنبه: امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي‌خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:”دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟” يكي از پسرهاي كلاس گفت: لابد ايشان خواب بودن. من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند

چهارشنبه: امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي‌كرد، من قبول نمي‌كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه‌ي خودم باشد!

جمعه: امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي‌دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي‌شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!

سه هفته بعد شنبه: امروز سرم درد مي‌كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه‌اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه‌اش بروم مي‌گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

سه شنبه: امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي‌خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نميدهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

چهارشنبه: امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم ميخواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش ميشوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نميدهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

دوشنبه: امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم‌هايش كه تو هم رفت فهميدم كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي‌تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي‌كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي‌گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم “ساناز” خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

ترم آخر: امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من ميدانم مي‌ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم!

 

[نوشته شده توسط HELLBOY] [ موضوع: ] [ لینک ثابت ] [ ]

حجاب جمعه 29 شهریور1387 18:32
سلام دوستان خوبم

با اینکه وبلاگ من یه وبلاگ عاشقانه است

ولی دلم نیومد این رو براتون پست نکنم 

۲تا عکس از نحوه ی عجیب تبلیغ حجاب در مصردر ادامه مطلب...

  ادامه مطلب »

[نوشته شده توسط HELLBOY] [ موضوع: ] [ لینک ثابت ] [ ]

تنهایم پنجشنبه 28 شهریور1387 23:5
تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

                           ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

     ناپیدا گم شد.

 

[نوشته شده توسط HELLBOY] [ موضوع: ] [ لینک ثابت ] [ ]

مورچه پنجشنبه 28 شهریور1387 22:53

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ،

 نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف

 دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد

 که دید او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای

 سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه

به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده

 فکر می کرد  ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون

 آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد

، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت .

 

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

 

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو

خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند .

 خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و

من  روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور

 کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد . 

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است

می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از

 دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه

 گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان

 همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در

 میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و

دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ." 

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن

 کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ )) 

گفت اری او میگوید:

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این

 دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با

ایمانت فراموش نکن

 

[نوشته شده توسط HELLBOY] [ موضوع: ] [ لینک ثابت ] [ ]